آرمین عزیزم
با یه اتفاق خیلی ساده ( اینکه عکس مانی رو توی صفحه facebook ساناز دیدم ) رفتم به چند سال پیش .... باورت نمیشه که اگه بهت بگم تا به حال از اینکه اسم کسی رو فراموش کرده باشم خوشحال نشده بودم ... خیلی چیزا یادم اومد ، و خیلی خوشحال شدم که دیدم حتا اسم خیلی از اون آدم ها دیگه اصلآ توی خاطرم نیست ، باید به ذهنم فشار بیارم تا قیافه هاشون یادم بیاد ، و وقتی که عکس هاشون رو میدیدم ، چقدر خوشحال شدم که دیگه بین اون آدم ها نیستم ، چقدر یاد خاطرات بدی افتادم که تجربه کرده بودم ، ولی خوشحال شدم که در حالت عادی هیچ کدومشون خاطرم نیست .... میدونی ، فکر کردم که انسان واقعا فراموشکار هست ، این فراموشکاری خیلی خوبه وقتی که خاطرات بد رو میتونی راحت دور بریزی ، ولی اگه گاهی وقت ها یه چیزی بشه که برگردی به روزای بدی که داشتی ، به آدم های مزخرفی که دورو برت بودن و از معاشرت باهاشون خسته بودی، اون وقت شاید بهتر بشه قدر تک تک لحظه هارو دونست ، قدر آدم هایی که از بودن باهاشون لذت میبری ، زبونت رو میفهمن ، وجودشون برات مایه آرامش و عزت به نفس هست نه فلاکت و سر افکندگی !
و خلاصه اینکه ، همه این ها بهم حس های خوب دادن ، و شاید بهم یاد آوری کردن که توی زندگی واقعا چی میتونه برام مهم باشه ......
+
; ٩:٢۸ ق.ظ ; چهارشنبه ٢٥ آبان ،۱۳٩٠
آرمین عزیزم ،
دیشب آخرین presentation رو هم دادم و دیگه تقریبا دانشگاه تموم شد. ترم دیگه هم که فقط پروژه دارم و دیگه بعید میدونم که بخواهم سر کلاس بشینم ، امیدوارم :) فعلا دیگه بس ام شده ..... دیگه ولی باید بشینم جدی جدی درس بخونم که خیلی کم مونده ...
تهران حسابی برف اومده و ظاهر همین جوری هم ادامه داره ، و اینجا کاملا بهار .... هوا یهو حسابی گرم شده ، همه جا پر از گل ، بوی گل تو همه جا حس میشه ، و خلاصه اینکه همه چی میتونه حسابی رویائی باشه :) میتونه چون الان برای منی که تنهام و محکوم به درس خوندن خیلی امکان رویا پردازی نیست .. اگه امیر بود ، اگه خیالم راحت بود ، اون وقت همه چی فرق میکرد، به هر حال خوشحالم که جائی زندگی میکنم که میشه همیشه از طبیعت زیباش لذت برد ....
+
; ٦:٠٥ ق.ظ ; چهارشنبه ۱۸ آبان ،۱۳٩٠
آرمین خوبم،
این روز ها حسابی سر گرم درس خوندن هستم. بد نیست، از ترم پیش بهتره فکر کنم ، حالا باید دید ! ولی نمیتونم به روی خودم نیارم که دلم لک زده که این ۲.۵ ماه هم تموم شه و برم خونه ....
امیر دوباره نیست. البته این بار من خیلی سرم گرمه و شاید بد نیست که بیشتر به درس خوندنم برسم، ولی حس میکنم که کلا با این موضوع مشکل پیدا کردم !! میدونم که تقصیرخودش نیست و چاره هم نداره .. ولی واقعن فکر میکنم که برای این مشکل باید یه فکری کرد ، اینجوری من که اصلآ نمیتونم ، دفعه پیش ۵ هفته نبود و بعد از دوباره ۲ هفته که برگشته بود ، دوباره رفت !! یعنی دوباره کویت ! و من این بار دیگه اصلآ نیستم ! میدونی همش به این فکر میکنم که اصلآ این موضوع تا کجا درسته ؟ یعنی جدا توی زندگی مشترک آدم ها چقدر باید براشون مهم باشه که پیش هم باشن ؟ یا چقدر باید سعی کنن که خودشون رو برای در کنار هم بودن به دردسر بندازن ؟ ... خیلی دیدم ، همه جا ، که اون هائی که ازدواج میکنن ، هر کی یه طرف سرش به کار خودش گرمه ، گاهی تو دو تا کشور جدا..... خیلی وقتا با هم بودنشون انگار که یه اتفاق خلاف قائدست ! میدونی انگار که این روز ها آدم ها خیلی راحت فکر میکنن که نباید به طرفشون اجازه دخالت بدن ، خیلی از آدم ها فکر میکنن که ازدواج نباید دلیل بشه که به خاطر همسرشون ، خودشون رو محدود کنن ، باید بتونن به آرزوهاشون تحت هر شرایطی برسند ..
ولی من با هم بودن رو محدودیت نمیبینم ،، من میخوام که با کسی که انتخاب میکنم وقت بگذرونم ، چون خواستم که تو زندگیم باشه ، انتخابش کردم که به خاطرش از یه چیز های بگذرم ، به خاطرش فداکاری کنم ، به خاطرش کوتاه بیام ، و ببینم که اونم برام همین کارو میکنه . نمیگم که میخوام بعد از ازدواج از همه چیزائی که همیشه برام آرزو بودن دست بکشم ..نه ... هرگز... میخوام که پیشرفت کنم ، میخوام که دنیا رو ببینم ، ولی نه به هر قیمتی !! من اعتقاد دارم ، داشتن کسی که تو زندگیت بهت آرامش بده ، قوت قلب بده ، برات حامی باشه و بدونی که میتونی تو هر شرایطی ازش کمک بخواهی و دست رد به سینه ات نمیزنه ... اینها مهمتر از اینکه بخواهی دنبال این باشی که یه کم پول بیشتر در بیاری ، یه پست بالاتر بگیری، یه مدرک بالاتر ، و به بلند پردازی هات برسی .. من همیشه فکر میکردم وقتی ازدواج کنی ، یعنی دیگه اون آدم به هر قیمتی ، همیشه برات هست ، ولی الان با این همه خبر از طلاق های دو رو بر ، با اینهمه شنیدن خبر های جدائی یا حتا خیانت از کسائی که عمری باورم نمیشد ، میبینم که نه ، جدائی خیلی راحت میتونه اتفاق بیوفته ، میبینم که انگار آدم ها وقتی یکی رو انتخاب میکنن ، فکر میکنن که نباید برای داشتنش دیگه تلاش کنن . و این اشتباهه ، این همون مشکله همیشگی هست که تا وقتی که یه چیزی رو داری قدرشو نمیدونی . نمیدونی که برای نگاه داشتنش باید سعی کنی ، ازیه چیزائی بگذری .... البته حتما به الویت ها هم هست .و مسلمن الویت همه توی زندگیشون داشتن یه همدم خوب نیست ....
+
; ٥:٤٧ ب.ظ ; شنبه ۱٤ آبان ،۱۳٩٠
آرمین خوبم،
این روز ها سرم حسابی شلوغه با درس ها، نمیدونم اصلآ این ترم چی میشه ولی واقعا دلم میخواد که همه چی بهتر از ترم پیش باشه ، یه امید هائی هم پیدا شده برای اینکه بعدش برم سر کار، هر چند که بدون حقوقه ولی خوبه. البته نمیتونم بگم که به پول فکر نمیکنم چونکه این روزه خیلی برام مساله شده. پولم دوباره داره تموم میشه و بابا بازم باید برام پول بفرسته ! نمیدونم که بار آخرش کی خواهد بود، ولی هر باری که فرستاده گفتم که خدا کنه این بار آخر باشه ، ولی این بار واقعا امیدوارم که دفعه آخر باشه :( اصلآ فکر نمیکردم که این موضوع برام اینقدر بزرگ باشه و ازش غصه بخورم ، ولی فعلا که هست ، برای همین فکر میکنم که حتا این ۲ ماهی که بعد از دانشگاه بیکارم تا برم ایران حتا شاید بشه یه کار خیلی ساده در حده شاید یه رستوران یا جائی پیدا کنم ! میتونه تجربه جالبی باشه . میدونم که برام اصلآ آسون نیست ، ولی خوب شاید حتا راحت تر بشه پیدا کرد، توی شلوغی دم عید و کریسمس حتما خیلی جاها کمک میخوان ، حتا برای یه مدت کوتاه. فقط شاید ۱ یا ۱.۵ ماه
به هر حال زمان طبقه معمول داره خیلی تند میگذره و من باید سعی کنم که ازش جا نمونم ، به قول امیر یک ماه مونده و بعدش دیگه عمران اگه سراغه درس خوندن برم !
دیروز سر همین چیزا کلی غصه خوردم و حسابی حالم گرفته بود. مامان به بابا گفته بود که پول میخوام و بابا ناراحت شده بود که چرا خودم بهش نگفتم .... میدونی آرمین داشتم فکر میکردم که من خیلی وقته که بابا و مامان رو کاملا به یه اندازه دوست دارم . اینکه نمیگم همیشه ، چون یادم میاد موقع هائی رو که مامان رو خیلی بیشتر دوست داشتم ، چون محبت بابا مدلش همیشه فرق میکرد ، و اعتراف میکنم که طول کشید تا تونستم درکش کنم ، ولی وقتی که درکش کردم دیگه محال بود ، چیزی بشه که بهش شک کنم . ولی همیشه تو تمام این سالها سر بیشتر از ۹۰ درصد مسائل با مامان خیلی راحت تر حرف زدم ، و میدونم که بابا خیلی وقت ها سر این موضوع غصه خورده ! نمیدونم این وسط مقصر کی بوده، خودش ، که بدونه اینکه بخواهد یه پرده هائی دورخودش کشیده (نمیگم دیوار چون واقعا به کلفتی دیوار نبوده ) یا حتا مامان که همیشه اینقدر خودشو بهمون نزدیک کرده که یه جورائی کار رو برای بابا سخت کرده ! هر چی که بوده ، مامان خیلی وقته که حرفهایی که راحت نیستیم خودمون به بابا بگیم رو بهش میرسونه، و با اینکه خیلی وقتا میگه که دیگه واقعا از این وضع خسته شده، باز هم ادامه داده :) شاید این مساله یکی از معدود چیزائی باشه که توی خونمون بود و من دلم نمیخواد تو زندگی خودم و برای بچه هام اتفاق بیفته ...
+
; ٤:۱۱ ق.ظ ; سهشنبه ۳ آبان ،۱۳٩٠
آرمین عزیزم،
بعد از یک عالمه وقت یاد اینجا افتادم ، خیلی وقته که ننوشتم. داره از تنبلی خودم بدم میاد. میدونم که توی همه این سالها هر وقت که اومدم ، بودی و به حرفهام گوش دادی .. چند وقت پیش حتا شروع کردم روی کاغذ نوشتن ، ولی ادامش ندادم . حس میکنم وقت گذاشتن برای با تو بودن در طولانی مدت بهم یه انرژی میده که بهش احتیاج دارم. شاید همون چیزیه که توی زندگیم کمش دارم.
آرمین از آخرین وقتی که برات اینجا نوشتم ، بیشتر از یک سالی میگذار و میدونی که چقدر زندگیم توی این مدت عوض شده. از هر نظر.. الان خیلی چیزای خوبی دارم که همیشه میخواستم ، ولی یه چیزی که فهمیدم این بوده که آدمها تا خودشون اراده نکنند ، هیچ چیز عوض نمشه . من همیشه فکر میکردم که یه محیط کاملا متفاوت میتونه تغیری توی من ایجاد کنه که خیلی جدی و اساسی باشه ، بدون اینکه خودم هم حتا متوجهش باشم. ولی الان میدونم که اینجوری نیست. شاید یه محیط جدید ، یه جوون ۱۶ ،۱۷ ساله و حتا ۲۱،۲۲ ساله رو خیلی تحت تاثیر قرار بده ، ولی منو دیگه نمیتونه. حداقل توی این ۹ ماه که نتونسته.. هنوز همون آدمم ، نگرانی هام عوض شده،ولی هنوز نگرانی هست، دلم هم از چیزای دیگه میگیره، ولی میگیره ! و حرص هم از چیزای دیگه میخورم ، ولی میخورم! خلاصه اینکه همه چیز کماکان باقیه فقط شکل ظاهریش یه کم عوض شده :)
میدونی ، حتما میدونی ، این روزا خیلی نگرانم . یه چیزی که مدتها بود که بهش فکر میکردم و ظاهراً براش آماده بودم داره سر میرسه و منو یه کم هول کرده... آرمین باید یکی از بزرگترین تصمیمهای زندگیمو بگیرم و میترسم. اگه اشتباه کنم ؟ هر روز دارم میبینم دوروبرم، میشنوم که آدما چقدر راحت از هم جدا میشن، و همش فکر میکنم که اگه این اتفاق برای من بیفته چی؟؟ من که حتا تحمل یه به هم زدن ساده با دوست پسرامو نداشتم ! یه جمله خیلی کلیشهای ولی واقعا "حرف یه عمر زندگیه" !
+
; ٥:۳٠ ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ مهر ،۱۳٩٠
آرمین عزیزم،
این روزا کلی برام پر خاطره هستند. ۲ سال پیش همین روزا بود که داشتم تازه با امیر حرف میزدم، شک داشتم که برم جلو یا نه ؟ شک داشتم که میشه یا نه ؟ 
دیروز براش یه چیزی نوشتم و فرستادم .. بد نشد. البته بازم اونجوری که میخواستم از کار در نیومد . ولی نمیخواستم خیلی روش وقت بذارم و ویرایشش کنم . میخواستم همون جوری باشه که از اول به ذهنم رسیده . میخوام تو هم بخونیش 
دو سال پیش همین روزا بود. یه روز زودتر یا دیرتر.. چه فرقی میکنه. وسط تابستون بود . اون وقتی که تصمیم گرفتی به هر بهانهای سر صحبت رو باز کنی ،اون موقع که تو چشمهام نگاه کردی و یه حس نرمی تا ته وجودم سر خورد. باهام حرف زدی و زنگ صدات تو گوشم پیچید ، اون وقتی که شونه هامو محکم گرفتی و بهم گفتی که آروم باشم ... اون شب که زیر یه آسمون پر از ستاره بهم گفتی که سهمت از این آسمون حتا یه ستاره هم نیست ،همون روزا بود که خواستم نگاهت همیشه اون حس خوب رو بهم بده ، صدات توی همهٔ لحظه هام باشه، دستت همیشه دوره شونه هام و همراهم باشه، و شاید از همون روز دلم خواست که ستاره ات توی آسمون به این بزرگی باشم .
دو سال پیش همین روزا بود. یه روز زودتر یا دیرتر.. چه فرقی میکنه. وقتی که من خیلی خسته از زندگی بودم و تصمیم داشتم دیگه نذارم کسی به راحتی به خلوتم پا بذاره، خیلی راحت بهت اعتماد کردم و تورو به زندگیم راه دادم، شروع کردم به دوست داشتنت. و کم کم عادت کردم به حضورت، به همه تاثیراتی که توی زندگیم میذاشتی. و الان بعد از دو سال نمیتونم فکر کنم نبودنت چه رنگیه!
دو سال پیش همین روزا بود. یه روز زودتر یا دیرتر.. چه فرقی میکنه .داشتم مثلا به خیال خودم فکر میکردم که منو تو خیلی فرق داریم و نمیشه که با هم باشیم . حواسم نبود که خیلی زودتر از اون که فکرشو کنم اتفاق افتاده و من در حالی که هنوز به خیال خودم دارم راجع به خیلی چیزا فکر میکنم تورو تا ته قلبم راه دادم . شدی محرم همهٔ راز هام ، شدی یه قسمت مهم از زندگیم.این مدت رو همیشه با این شعر فروغ گذروندم که :
آغاز، دوست داشتن است ،
گرچه پایان راه ناپیداست ،
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست!
و حالا بعد از این مدت ، عاشق اینم که دلم هنوز میتونه از انتظار دیدنت از سینه بیرون بزنه، دستم میتونه با شنیدن صدای زنگ تلفن از هیجان بلرزه، نفسم میتونه حبس بشه، قلبم بکوبه، دست و پاهام یخ کنه و صورتم داغ بشه وقتی میدونم داری نزدیکم میشی. هنوز راضیم . از با هم بودنمون ، از اینکه خیلی از لحظه هامو باهات قسمت کردم ، از اینکه برات از همه خوشی ها و ناخوشی هام حرف زدم. پشیمون نیستم. میدونم که اشتباه نکردم ، میدونم که اگه بخوام از اول شروع کنم بازم همین کارو میکنم . از با هم بودنمون تا جائی که تونستم لذت بردم . تا جائی که تونستم سعی کردم کاری کنم که تو هم راضی باشی . سعی کردم خودم باشم ، بدون هیچ اغراقی ، که اگه اغراقی هم بوده جزیی از “من” بودنم بوده! سعی کردم همیشه در کنارت باشم ، کمکت کنم ، جوری که بتونی روم حساب کنی. از همه مهم تر و سخت تر اینکه سعی کردم درکت کنم : شرایطت رو ، موقعیتت رو ، فکرت ، نگرانیهاتو، … و سعی کردم فاصلهٔ از جنس کیلومتر بینمون با خیلی چیزا از جنس عشق و احساس پر کنم .
دو سال پیش همین روزا بود. یه روز زودتر یا دیرتر.. چه فرقی میکنه. همین روزا بود که شروع کردیم به با هم بودن ، و تو این مدت خیلی تجربههای جدید با هم کردیم ، جاهای جدید رفتیم و با کلی از پیچ و خمهای همدیگه آشنا شدیم. کلی چیز از همدیگه یاد گرفتیم ، کلی با هم درد دلٔ کردیم. با اینکه خیلی وقتا پیش هم نبودیم ولی بیشتر حرفامونو به همدیگه زدیم. و حالا بعد از این همه مدت ، دلم میخواد که در کنارت به آرامش بیشتری برسم . میخوام که باهات خیلی از ناشناختههای زندگیمو تجربه کنم ، میخوام که با هم پا به جاهای جدید بذاریم و میخوام کنارم باشی وقتی از شگفتیهای دنیا به شوق میام. ولی اگه تقدیر ، اگه عقل و حتا اگه احساسمون خواست که مارو از هم جدا کنه، عزیز من بهت قول میدم که پذیرای هر چیزی که میدونم صلاح هر دومون توش هست باشم . من ایمان دارم که میتونیم محکم باشیم ، میتونیم عاقلانه تصمیم بگیریم و با تمام قدرت روی تصمیممون بایستیم.
الان دلم میخواست سرت رو میگرفتم توی بغلم ، بوست میکردم و بهت میگفتم که عشق من خوشحالم که تا همین جا هم تورو توی زندگیم دارم. خوشحالم ...
+
; ۱۱:٠٤ ق.ظ ; چهارشنبه ٦ امرداد ،۱۳۸٩
عاشق اینم که دلم هنوز میتونه از انتظار دیدن یه نفر از سینه بیرون بزنه، دستم میتونه با شنیدن صدای زنگ تلفن از هیجان بلرزه، نفسم میتونه حبس بشه، قلبم بکوبه، دست پاهام یخ کنه و صورتم داغ بشه وقتی میدونم داره نزدیکم میشه.
آرمین هنوز خیلی بچهام ، اگه بزرگ شدن ، یعنی از بین رفتن همه این حسهای قشنگ ، من هیچ وقت نمیخوام بزرگ بشم !
+
; ۱٢:۱۸ ب.ظ ; شنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٩
آرمین،
دلم خیلی گرفته
دلم نمیخواد جوری باشم که یه نفر بتونه اینقدر اعصابم رو به هم بریزه ، ولی من چرا آدم نمیشم ؟؟؟؟ اگه ۱۰ سال دیگه هم بگذره بازم حس میکنم اصلا فرقی نمیکنم ؟ چرا نمیتونم بیخیال باشم و حالش رو ببرم ؟ چرا تا چیزی میشه اشک هام سرازیر میشه ، دلم میگیره و همه زندگیم به هم میریزه ؟ چرا نمیتونم طاقت بیارم و به همه چیز وقت بدم که کم کم حل بشه ؟ نمیتونم با آرامش صبر کنم ؟ کی میخوام بزرگ بشم !!!! خسته شدم از دست خودم ! 
+
; ۱:۱٢ ب.ظ ; سهشنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸٩
← صفحه بعد