غربت ؟ !
یه شب بیخود و بی جهت ، دل و دماغ نداری ، پیش میاد بالاخره .. زود خوابیدن بد فکری نیست ، هم زودتر شب رو تموم میکنه و هم صبحش ممکن خوشحال تر از خواب بیدار شی.... ولی صبح هم میشه و بازم میبینی که یه چیزی انگار سر جاش نیست..... بغل کردنها و بوسیدنهای هر روز صبح هم بهترت نمیکنه ، شاید باعث بشه که بد تر نشی .... توی اتوبوس ، داری به همه چی با هم فکر میکنی، به کارای دانشگاه که یه جوری روی هم تلمبار شده، که جمع و جور کردنش احتیاج به یه معجزه داره .... و مشکل همیشگی، نوشتن گزارش ، که به نظر اینقدر غیر ممکن میاد که باورت نمیشه یعنی میشه که این ماه تموم شه و یه پیشرفتی تو نوشتنش به وجود اومده باشه ؟؟! بعدش میری سراغ کار، مثل همیشه اینکه باید یه سری حرفها رو وسط خوش و بش کردن صبح با آدمها خودت حدس بزنی چون بازم به نظر غیر ممکن میاد که یه روزی برسه که همه حرفها با لهجههای عجیب غریب رو درک کنی و بتونی بهشون جواب بدی ......... بدترش توی کاره، وقتی که باید یه کاری انجام بعدی و سعی میکنی به روی خودت نیاری که اصلا نفهمیدی که بالاخره باید چی کار کنی.... چون گاهی وقتا واقعا تظاهر کردن به اینکه همه چی خیلی واضح و روشنه ، اصلا کار آسونی نیست !! به هر حال فکر میکنی امروز هم میگذره... خوشبینی که حتما امروز میشه یه چیز جدید یاد گرفت، از زندگی اینجا، شاید حتا اگه خوش شانس باشی و حواستو جمع کنی ، یه اصطلاح به درد بخور ، یه کلمه تازه و ....
یه دفعه یه همهمه و بعدش صدای داد ، تورو به خودت میاره، یه کم سعی میکنی دقت کنی که ببینی واقعا موضوع سر چیه ... اینجا صدای دادو بیداد شنیدن عادی نیست .. اینجا پره از آدم هایی که حتا موقع سوار شدن تو اتوبوس به راننده سلام میکنند و آخرش دیگه کمه کم یه " thanks "رو میگن ! یه کم که گوشت رو بیشتر تیز میکنی و گردن میکشی میبینی یه مرد کاملا جا افتاده احتمالا چینی داره سعی میکنی خودش رو کنترل کنه و در عین حل جوابشو بده، وقتی که یه پسر جوون احتمالا ازی ، داره فحشش میده... نمیفهمی دعوا سر چیه ، ولی قسمتی که کافیه تورو دوباره برگردونه سر جای اولت رو میشنوی و اونم یه بد بیراه به مهاجرهاست ....... بیرون رو نگاه میکنی آفتاب براق رو میبینی ، آدمهایی که راحت و بی دغدغه مشغول ورزش یا سر کار رفتن هستند و دست خودت نیست .. ولی انگار که این جمله تو سرت زنگ میزنه که " این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست "
شانس ؟!
آرمین خوبم ،
گاهی به این فکر میکنم که واقعا شانس چیه؟؟ اصلا چیزی به اسم شانس وجود داره؟؟ مثلا آدمهایی که در نهایت نا امیدی هستند و یه لاتاری خیلی بزرگ برنده میشند و همه زندگیشون از این رو به اون رو میشه … خوب بالاخره لاتاری رو یکی باید برنده بشه .. نه؟؟ از دید اون کسی که اون ظرف بزرگ رو میچرخونه و از توش یه توپ در میاره که روش یه شماره یا اسم یه نفر نوشته شده … از دید اون شخص ، هیچ فرقی نمیکنه که شماره نوشته شده ۱۹ باشه یا ۱۱۸ ! …. ولی از دید کسی که لاتاری رو برده !! اون وقته که همه دنیا با چند ثانیه قبلش فرق میکنه ....
خیلی وقتها فکر میکنم که من واقعا آدم خوش شانسیم؟؟ من توی یه خونواده واقعا خوب به دنیا اومدم ، ولی تو جهان سوم! میتونستم تو یه خونواده قاچاق چی تو آمریکا به دنیا بیام ، یا حتا یه خونواده خیلی فقیر تو هند ... در اون صورت فکر میکردم که من بد شانس بودم که همچین جائی به دنیا اومدم ؟ یا شاید ، بودن من تو خونواده خیلی فقیر باعث میشد که من نتونم چیزی بیشتر از اطرافم ببنیم ، و با خودم فکر کنم ، خوب شد که من تو این خانواده به دنیا اومدم که دو تا پیت حلبی داریم که توش زندگی کنیم و بچه اون یکی خونواده نیستم که همین رو هم ندارند ؟! یا اگه تو آمریکا تو یه خونواده پولدار به دنیا میومدم ، اصلا بعید نبود که شاکی باشم از اینکه که چرا من دختر هیلتون نیستم ، اون پاریس لعنتی چرا باید تو اون خانواده به دنیا میاومد !
میدونی ، من میگم که آدمها دنیا رو از دید خودشون میبینند ، و اون وقت به نظر من شانس تعریفی نداره .. مثل این میمونه که یه پرنده که روی شاخه درخت نشسته و از اون بالا خراب کاری میکنه . اون پرنده حتا پائین رو نگاه نمیکنه ، یا اصلا شاید هم به فکرش نمیرسه که نگاه کنه ( من واقعا نظری در باره اینکه یه پرنده تا کجا میتونه فکر کنه ندارم، فقط خیلی بعید میدونم که پرنده از اون بالا نگاه کنه که چیزی که انداخته پائین دقیقا کجا میافته !) ولی به هر حال اگه از دید کسی که اون پائین نشسته بوده و داشته ساندویچش رو میخورده، و یهو خیلی ناغافل یه چیزی میافته رو سرش ( شاید هم روی ساندویچش) که بعد میفهمه چی بوده ، بخوایم به قضیه نگه کنیم ، اون وقت اون نفر خودش رو خیلی بد شانس توصیف میکنه ...
میخوام بگم که همه چیز بستگی به دید ما داره ، وگرنه از بیرون من هم یه کسی هستم مثل بقیه، که یه چیزهای خوب و یه چیزهای بد تو زندگی داره ... به نظرم آدما همیشه برای خودشون یه مفاهیمی درست میکنن که خیلی وقتا میتونه واقعی نباشه ، ولی صرف اینکه واقعی نیست ، دلیل نمیشه که بهشون کمک نکنه که راحت تر زندگی کنن.. حس خوب اینکه یه روزایی آدم شانس میاره خیلی قشنگ و لذت بخشه .. ولی درسته که آدم از چیزایی خوشحال بشه که میدونه واقعی نیستن؟؟ این دیگه سوال خیلی خیلی سختیه !!
از خودم راضی نیستم :(
آرمین خوبم ،
از خودم راضی نیستم به خاطر خیلی چیزا ، و یکی از اونها ننوشتن هست . راستش یه کم احساس خالی بودن میکنم ، نمیدونم چجوری بگم . نمیدونم میشه گفت سطحی شدن یا نه ! راستش یه کارایی میکنم و یه کارایی که باید کنم رو نمیکنم که بعید میدونم که فقط از تنبلی باشه . نمیخوام خودم رو توجیه کنم ، ولی یه بیحالی خیلی عمیقی توی تمام تنم حس میکنم ،یه چیزی مثل یه خستگی مفرط ، یه خستگی که تا ته استخونهای آدم رفته باشه . دلم یه کاری میخواد که به وجدم بیاره ! بهت گفته بودم که واقعا اعتقاد دارم که هر کسی تو زندگیش یه چیزی داره ، یه کاری هست که با انجام دادن اون به آرامش و خوشبختی میرسه، یکی با هنر، یکی با ورزش ، یکی حتا شاید با مشغول شدن به یه کاری که جنبه خیریه داشته باشه ، یکی با مدیریت !! و خلاصه اینکه تو وجود همهٔ آدمها یه چیزی هست، که با پیدا کردنش به خوشبختی میرسن . و در باره خودم، مطمئنم که هنوز پیداش که نکردم هیچ، بهش نزدیک هم نیستم !!
زندگی خوبه ، یعنی آرومه ، بعد از ۵ هفته خیلی شلوغ توی ایران، الان همه چیز بی نهایت آرومه ...۵ هفتهای که توش ازدواج کردم
هنوز برای خودم هم هضم نشده... فکر کنم دوست دارم که خیلی بیشتر ازش برات بگم ، نه حرفهای معمولی که تحویل همه دادم در بار حلقه خریدن ، سفره عقدی که خودم چیدمو و جزئیات دیگه ... دلم میخواد برای تو یه جور دیگه تعریف کنم .. تعریف کنم که شوهر داشتن چه جوریه 
گاهی وقتا فکر میکنم که یعنی واقعا کار درستی بود؟ فکر میکنم که واقعا همهٔ کارایی که دلم میخواست همیشه قبل از ازدواج بکنم ، رو کرده بودم ؟ ولی میدونی چیزی که هست اینکه ، من همیشه فکر میکردم با ازدواج کردن خیلی چیزا برای آدم تموم میشه، ولی الان به قضیه اینجوری نگاه نمیکنم ، فکر میکنم میشه خیلی از تجربههارو دوتائی به دست آورد ! به هر چیزی که هست و فکر میکنم از همه چی مهم تراینه که واقعا امیر رو دوست دارم ... خوشحالم از اینکه باهاش هستم ، گاهی وقتا یه کم میترسم از اینکه نکنه از خانوادش خسته بشم ، چون خیلی مثل من نیستند ! ولی شاید اگه بهش فکر کنم اتفاق بیفته، فعلا که همه چی خوبه و واقعا میخوام سعی کنم که همه چیز رو خوب نگه دارم ...
یه چیز دیگه هم خیلی دوست ندارم روحیه امیر هست ، گاهی وقتا منفی بافیش، در باره مخصوصاً مسائل مالی کلافه ام میکنه، خیلی پر جنب و جوش نیست ، تقریبا هیچ وقت ذوق زده نمیشه و شاید بعضی وقتها زیاد از حد منطقی میشه ...مثل بابا!! ...
احساس میکنم اینا چیزایی هست که وجود من توش میتونه تاثیر داشته باشه ، مثلا من اگه بخوام سعی کنم به شوق بیارمش ... یا بهش آرامش بدم که همه چی خوب و همهٔ بار زندگی رو دوش اون نیست ، منم هستم ، میتونه و باید که یه قسمتش هم روی شونههای من بذاره !! نمیدونم ، چیزی که میدونم فقط اینه که وقتی بغلم میکنه ، وقتی سرمو میگیره روی شونهاش ، و موهامو ناز میکنه ، میگم گور بابای دنیا، همین برام بسه...
یاد آوری
آرمین عزیزم،
بعد از یک عالمه وقت یاد اینجا افتادم ، خیلی وقته که ننوشتم. داره از تنبلی خودم بدم میاد. میدونم که توی همه این سالها هر وقت که اومدم ، بودی و به حرفهام گوش دادی .. چند وقت پیش حتا شروع کردم روی کاغذ نوشتن ، ولی ادامش ندادم . حس میکنم وقت گذاشتن برای با تو بودن در طولانی مدت بهم یه انرژی میده که بهش احتیاج دارم. شاید همون چیزیه که توی زندگیم کمش دارم.
آرمین از آخرین وقتی که برات اینجا نوشتم ، بیشتر از یک سالی میگذار و میدونی که چقدر زندگیم توی این مدت عوض شده. از هر نظر.. الان خیلی چیزای خوبی دارم که همیشه میخواستم ، ولی یه چیزی که فهمیدم این بوده که آدمها تا خودشون اراده نکنند ، هیچ چیز عوض نمشه . من همیشه فکر میکردم که یه محیط کاملا متفاوت میتونه تغیری توی من ایجاد کنه که خیلی جدی و اساسی باشه ، بدون اینکه خودم هم حتا متوجهش باشم. ولی الان میدونم که اینجوری نیست. شاید یه محیط جدید ، یه جوون ۱۶ ،۱۷ ساله و حتا ۲۱،۲۲ ساله رو خیلی تحت تاثیر قرار بده ، ولی منو دیگه نمیتونه. حداقل توی این ۹ ماه که نتونسته.. هنوز همون آدمم ، نگرانی هام عوض شده،ولی هنوز نگرانی هست، دلم هم از چیزای دیگه میگیره، ولی میگیره ! و حرص هم از چیزای دیگه میخورم ، ولی میخورم! خلاصه اینکه همه چیز کماکان باقیه فقط شکل ظاهریش یه کم عوض شده :)
میدونی ، حتما میدونی ، این روزا خیلی نگرانم . یه چیزی که مدتها بود که بهش فکر میکردم و ظاهراً براش آماده بودم داره سر میرسه و منو یه کم هول کرده... آرمین باید یکی از بزرگترین تصمیمهای زندگیمو بگیرم و میترسم. اگه اشتباه کنم ؟ هر روز دارم میبینم دوروبرم، میشنوم که آدما چقدر راحت از هم جدا میشن، و همش فکر میکنم که اگه این اتفاق برای من بیفته چی؟؟ من که حتا تحمل یه به هم زدن ساده با دوست پسرامو نداشتم ! یه جمله خیلی کلیشهای ولی واقعا "حرف یه عمر زندگیه" !
نظرات ()

